البیان

پیامبر اعظم صلّى‌الله‌علیه‌وآله: آن کس که خود را بر مسلمانان مقدم بدارد، در صورتى که مى‌داند در میان مردم کسى برتر از او وجود دارد، به خدا و رسولش و به مسلمانان خیانت کرده است.

حکایت یکی از اولیاء خدا که حقایق و آثار اشیاء را می‌دید

نویسنده : پندهای اخلاقی آیت الله ناصری دولت آبادی
حکایت یکی از اولیاء خدا که حقایق و آثار اشیاء را می‌دید
حکایت یکی از اولیاء خدا که حقایق و آثار اشیاء را می‌دید

رفیق ما آمدش عرق از سر و صورتش می چکید آمد و گفتیم که مومن چی شد؟ گفت من صبح که از خواب بیدار شدم دیدم غسل بر من واجب شده لکن وقت درسم بود گفتم حالا می روم درسم را می خوانم و بعد می روم غسلم را می‌کنم

یکی از بزرگان از آقایان معروف قم است ایشان داستان مفصلی نقل می کردند که می گفت :

یکی از اولیای الهی آمد منزل ما در قم الان هم آن آقا هست بعد می گفت دیدیم که ایشان از اولیای الهی است و هم طی الارض داشت و هم طی الهوا و .. داشت و ظهر هم منزلمان ماند و غذا نخورد آنهم مفصل است که داستانش را نمی گویم کاری به آن ندارم غرض اینکه مشغول صحبت بودیم و داشت ما را موعظه و نصیحت می کرد بعد دیدیم که یک نفر درب منزل را می زند گفت من رفتم درب را باز کردم دیدم یکی از رفقای ماست گفتم فلانی خوشا به سعادتت بیا یکی از اولیای الهی و ملازمان امام زمان اینجاست بیا ببینش می گفت که رفیق ما آمد داخل ، به محضی که وارد شد این ولی خدا بند شد و دماغش را گرفت و گفت بیرون بیرون بیرون  ! جُنُب جُنُب جُنُب !!‌  این رفیق ما که جوان هم بود رنگ از صورتش پرید و برگشت از اتاق و دوید از خانه رفت بیرون و درب را زد به هم  ورفت و ما هم نشستیم و خجالت کشیدیم و حرفی نزدیم به همین ولی خدا و یک مقدار نشستیم بعد گفت خوب اجازه می دهید مرخص بشویم گفتیم بعدا چه وقت تشریفق می آورید ؟ گفت من خودم اینجا نیامدم که بگویم بعدا چه وقت می آیم به من اجازه دادند اینجا آمدم بعد هم خدا می داند شاید هم تا آخر نیایم رفتش بیرون و تشریف بردند چیزی طول نکشید که رفیق ما آمدش  عرق از سر و صورتش می چکید آمد و گفتیم که مومن چی شد؟ گفت من صبح که از خواب بیدار شدم دیدم غسل بر من واجب شده لکن وقت درسم بود گفتم حالا می روم درسم را می خوانم و بعد می روم غسلم را می‌کنم وضو گرفتم و رفتم سر کلاس بعد فراموش کردم که غسل بر من واجب است و نماز ظهر و عصر را وضو گرفتم و خواندم و نهارم را هم خوردم و آمدم به شما یک سری بزنم ، تا این آقا این حرف  را به من زد متوجه شدم و دویدم رفتم غسل کردم و نمازم را هم هنوز نخواندم باید بخوانم . آنوقت آن آقا گفته بود که بوی تعفنش محله را گرفته است.

مطالب مرتبط:

حکایت محبین اهلبیت علیهم‌السلام و امام رضا علیه‌السلام

 

ارسال نظرات و دیدگاه های شما

توجه:

با عنایت به اینکه نظرات و پیشنهادات شما کاربران گرامی در بهبود پرتال تاثیر کاملا موثری ایفا می کند لذا خواهشمند است ما را از نظرات ارزنده ی خود محروم نفرمایید.

• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود.
• نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهند شد.
• نظراتی که شامل سئوال شرعی یا نتایج مسابقات باشد منتشر نخواهد شد. ( از فرم تماس با ما استفاده فرمایید)
• نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.
• متن نظر شما می بایست حداکثر 1024 کاراکتر باشد.